تاريخ : یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ | 15:5 | نویسنده : معصومه
امسال چه با دست پر و دل پر معنا کوله بارت را باز کردی!

درختان کهنسال شهرمان پس از چند سالی بار دیگر تن خود را مزین به جامۀ فاخر زمستانی دیدند و کوههای

سربلند میهنم سپیدی را میزبان گشتند.

نمیدانم این نام را چه کسی برایت انتخاب کرده ، ولی نام دلنشین و دلچسبی است!

به خصوص ما ترک زبان ها واژۀ «ننه» را خیلی دوست داریم. این واژه خود مرا به یاد مادربزرگ مهربانم می اندازد!

یادش بخیر! صندوقچۀ مادربزرگ با کلید پرِ چارقد گل گلی اش!

سماور همیشه به راهش و مشت پر نخودچی کشمشش!

ننه سرمای عزیز !!! سخاوتت را بیش از این نثارمان کن که زمین های تشنه مان محتاج آن است.

موهبتت را ارزانی مان بدار تا رودهای خشکیده دوباره جان بگیرند و نفس به شماره افتاده دریاچۀ عزیزمان

را یاری کنند.

ننه سرما خوش آمدی و خوش نشستی!

برف و کولاک و سرمایت هم روی چشممان!

زمستان را بار دیگر برایمان معنا کن که خیلی حسرت به دل مانده ایم!!!!!

 



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۴ | 18:33 | نویسنده : معصومه
مهر با تمام زیبایی هایش آمد. آمد و خیلی سریع جای خود را به آبان خاطره ها ودوستی ها داد. راستی گذر زمان چه بی امان و بی انصاف روزها را به غارت می برد و ثانیه ها را میهمان دفتر خاطرات می کند.

آبان آبی و زیبا هم به سرعت مهر سپری می شود و گامهای پاییز را شمرده و نشمرده به پیشواز یلدای زیبا و سفیدپوش میرویم.

گذر زمان را گریزی نیست ولی یادها و لبخندها میزبان همیشگی دلهای مهربان و باصفاست. و چه سعادتمندیم ما که هر روز جمع دخترکان مهربان را میهمانیم.



تاريخ : چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 10:48 | نویسنده : معصومه
دوباره اردیبهشت و دوباره روز معلم و دوباره تقدیر ها وسپاس های گاه کلیشه ای و گاه صمیمی!!!

نمی دانم چرا از این دوباره دلگیر نمی شوم . منظورم روز معلم است.

صاحبان مشاغل دیگر نمی دانند چه لطف و مرحمتی را از دست داده اند،چرا که شغل معلمی با هیچ شغل دیگری قابل مقایسه نیست.بهتر بگویم معلمی تنها شغل نیست،نوعی عشق ورزی و دلدادگی است.

علی رغم تمام نقدهاو نبودها وبایدها وصدالبته نبایدها بزرگترین و والاترین شغل دنیاست.همیشه ازخود می پرسم آنها که معلمی را خیلی راحت نقد می کنند و در ترازوی مادیات می سنجند آیا یک بار از خود پرسیده اند چرا به جز خودشان اولین و تنها کسی که می توانند دلبندشان را به دست او بسپارند وآسوده پی کار خود روند کسی نیست جز خانم معلم یا آقا معلم کلاس اولمان!!!

معلمان عزیز و بسیار والای ایران عزیزم دست تک تک شما مهربانان را می بوسم و خاک قدومتان را سرمه دیدگانم می سازم .

یاد تمام معلمان بزرگ و سفر کردۀ عزیزمان به خیر!



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ | 19:37 | نویسنده : معصومه
بهار زیبا دوباره از راه رسید، با تمام زیبایی ها و دلفریبی هایش ، با تمام نوشدن ها و لبخندهایش.

هر سال بهار زیبا را که به تماشا می نشینم،انقلابی عجیب و خوشایند میهمان خانۀ دلم می شود،من همیشه تازگی و طراوت را دوست داشتم،همیشه از تولدها خوشم می آمد و همیشه رنگ های تازه و سرزنده را دوست داشتم.

هرچند زندگی بازی خودش را در صفحۀ شطرنج گیتی ادامه می دهد و  در هر بهار یادآور این نکته می شود که یک سال دیگر به پیمانۀ عمر افزوده شد.اما رجزخوانی دنیا فرقی به خوشحالی سبز دلمان نمی کند واز نشاط بهاریمان کم نمی کند.

ما بهار را همیشه به استقبال نشسته ایم وسالهای بعد نیز خوشامد خواهیم گفت.

بهار عزیز خوش آمدی و زیبا آمدی!

دامن سبز و پر مهرت را برچمنزارهای میهنم بیفشان و دل کوهساران و دشت های وسیع ایرانم را طراوت ببخش !!!



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 21:43 | نویسنده : معصومه
سلام بر زمستان!!!

بالاخره پس از روزها انتظار ننه سرما کوله بار که چه عرض کنم ساک دستی اش راکمی شل کرد و برفکی هرچند

اندک نثارمان کرد.یاد روزهای برفی و زمستانهای سرد کودکی به خیر!

صبح برفی یکی از روزهای زمستان بود،اشتباه نکنم دخترک نه ساله ای بیش نبودم، صبح زود به اتفاق هم کلاسی ام راهی مدرسه شدیم از کوچۀ تنگ و باریکی می گذشتیم که جوی آبی یخ بسته در وسط  داشت و کمی شیب دار بود. ما با همان چکمه های قرمز بلندمان دست در دست هم می رفتیم که به یکباره پایم لیز خورد و خودم را داخل جوی آب یخ بسته دیدم.خلاصه مراحل درمانی متدوال در آن سالها که عبارت بود از بردن به شکسته بند و جا انداختن مچ دررفته و.... انجام گرفت و من پس از تنها یک روز استراحت در منزل با تجویز مادر راهی مدرسه شدم.یادش بخیر....................

و به یاد استاد بزرگ اخوان ثالث

«سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است

کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک ولغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است»

 



تاريخ : جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ | 20:9 | نویسنده : معصومه
سلام عزیزان من

چهارشنبه تعدادی از بچه های پارسالی مدرسه آمده بودند.با ابراز لطفی که داشتند شرمنده مان کردند و

یک بار دیگر مصمم به این باور که شغلی مقدس و زیبا داریم. چرا که چنین قدر شناسی و صفا و پاکی جز

در دلهای معصوم و بی ریای بچه ها جای دیگری پیدا نمی شود.خواستم بدین وسیله سپاس مجدد خودم

را بیان کرده و بار دیگر به بچه ها و دختران عزیزم بگویم :عزیزان من !معلمی شغلی آمیخته با عشق و علاقه است

و من کار خاصی انجام نداده ام.به یقین بدانید بهروزی و سعادت تک تک شما عزیزان بزرگترین آرزوی من است.

ای ثانیه ها کمی شمرده

اینجا نفسی در احتضار است

لختی به من بریده از دل

آشفته دلی به زیر دار است

یک لحظه مجال،لحظه ای صبر

دل در تب و تاب و بیقرار است

روزی گرم آورید یادی

در دشت زمان و بی حصار است.

قطعه شعر بالا را به درخواست عده ای از بچه ها که دوست داشتند متن کامل شعر را داشته باشند،نوشتم.

قسمتی از این شعر را در کتاب کمک درسی گنجینه نوشته بودم.




تاريخ : چهارشنبه دوم مهر ۱۳۹۳ | 19:57 | نویسنده : معصومه
بوی ماه مهر

مهر با تمام دل واپسی ها ، دوستی ها ، مهربانی ها و صدالبته دل شاد و گاه پر از شیطنت دانش آموزان از راه رسید. واقعا مدرسه بدون بچه ها معنا ندارد،کلاس و حیاط بدون هیاهو هیچ صفایی ندارد و تخته کلاس بدون خطوط کج و معوج و اسم بدهاوخوبها هرگز به دل نمی نشیند.

اول مهر امسال هم مثل مهر هر سال با شعفی کودکانه وارد مدرسه شدم ، دوازده سال دانش آموزی و بیست و دو سال خدمت در آموزش و پرورش واقعا مدرسه را خانه دوم من قرار داده،ولی هر سال اول مهر دلتنگی غریبی دلم را می آزارد،جای دختران عزیزی که یک سال بزرگتر شده اند و در جمع ما نیستند واقعا خالی!!!

حس عجیبی است ،شادی و غم،پارادوکس روح حساس و کودکم را می گویم. ولی این کودکی را دوست دارم هر چیزی که در آن صفا و مهربانی و صداقت باشد،کودک و بزرگ نمی شناسد و من به این کودک مهربان دلم بسیار افتخار می کنم.راستی تا یادم نرفته! دختران عزیز تازه واردم خوش آمدید!!



تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۳ | 20:15 | نویسنده : معصومه



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ | 13:36 | نویسنده : معصومه
دیوانه دل من

دیوانه زنجیر گسسته است دل من

آواره ی از درد شکسته است دل من

دیگر منشینید سرراه کمین وار

ای راهزنان کُشته ی کُشته است دل من

از هر چه رفیق است و شفیق است وعزیزاست

بالله که گذشته است،گذشته است دل من

تجار جهان قدر متاعم نشناسند

دربسته و در حجره نشسته است دل من

ای آینه سر بازار درنگی

آیینه بده زنگ گرفته است دل من

ای عشق مگر قلب شده سکه ی عشاق

کآواز حبیبی بگرفته است دل من

ای جان تو هم ار میل سفر داری وآشوب

بارسفرت بند که خسته است دل من.

به امید فرج صاحب دلها وجانها!!!



تاريخ : پنجشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۳ | 14:18 | نویسنده : معصومه
لای ورق های دفتر خاطرات سالتحصیلی که کم کم رو به اتمام است قدم می زدم،دخترکان شاد و شلوغ، کلاس های درس خوب وکمی مشکل ،آزمونهای  آسان و البته گاهی سخت ،کارنامه های ماهانه وچشمان ملتمس بچه ها برای گرفتن نمره بیشترو صدها خاطره که مانند پرده سینما از جلوی چشمانم رژه می روند.سال که می گویی به نظر تمام نشدنی می آید اما مثل برق وباد سپری شد و به خاطرات پیوست و ما یک منزل دیگر به مقصد کاروان عمر نزدیک تر شدیم،امید که آخر سفر توشه ای درخور و شایسته به همراه داشته باشیم.



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۳ | 19:31 | نویسنده : معصومه

سلام بردخترک زیباروی بهار!!!

ایهام جالبی است،دخترک زیباروی بهار را می گویم.بهار را با این نام دوست دارم چرا که هر روز دخترکان زیبا و بهاری من در مدرسه این واژه را برایم معنی می کنند.

علی رغم تمام خستگی ها و کاستی های شغلم واقعا به معلمی عشق می ورزم،سروکار داشتن بادختران زیبای ایران عزیز وصدالبته آذربایجان همیشه زیباو دلنشین تلطیف روح است وزداینده ی زنگار از جان.

باشیطنت هایشان،کنجکاویهایشان و صفا و صمیمیت های خوشایندشان سنوات شغلی را به سرعت برق وباد سپری کردم و لحظه ای از کار و شغلی که انتخاب کرده ام پشیمان نشده ام.آرزو می کنم دخترکان بهاری ام همیشه بهاری بمانند و هرگز چهره ی پاییزی زندگی سایه گسترشان نباشد.



تاريخ : چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ | 17:31 | نویسنده : معصومه

زمان امتحانات شاید تنها روزهایی هستند که بچه ها آرزو می کنند ای کاش شب تمام نشود و فردا سرجلسه امتحان فرانرسد و شاید تنها روزهایی باشند که بچه ها خود را در مقام قربانی ومعلم ها را خدا به دور!قابضان روح فرض می کنند،اما واقعیت غیر از این است،ما معلمان از خود بچه ها بیشتر خواهان ورقه های عالی بانمرات خوب هستیم چون هر چه باشد نتیجه زحمات ما را نشان می دهند به خصوص معلمانی مثل من که هیچ وقت خود را جدا از بچه ها و حال و هوای آنها نمی دانند ولی از انصاف نگذریم شب امتحان اضطراب و دلواپسی های خاص خودش را دارد ! به همین خاطر شعر زیر را برای ابراز همدردی!!! با بچه ها و شاگردان خودم تقدیم می نمایم.

                                                سرسامنامه امتحانی

رسید ای داد فصل امتحانات               سرم منگ است از فکر سؤالات

خدایا جزوه ی من کو؟کجاشد؟            خدا مرگم دهد آنهم بلا شد

به دستی سبک وتاریخ و معارف           به دست دیگرم احوال عارف

متون نظم گر چه سهل و خواناست       ولی نمره الهی بر ثریاست

امان از کاربرد و درس سنجش             دگر کم مانده زین اوضاع کنم غش

ولی افغان و فریاد از عربی                 که دل خونم از این موضوع حبیبی

به قدری مبتدا مجهول و معلوم            بخواندم زین گرامی درس معلوم

دگر کم مانده خل گردم ز اوضاع          گلویم خشک شد ده جرعه ای ماء

مکن جانا ملامت گر حزینم                 که در بحر بلا مفلس غریقم

مدام اندر کتاب سبک خوانیم              ز عمر کامل شاعر و یا نیم

فلان شاعر به ده وان قرن دیگر            یکی در بحر بود و دیگری بر

معارف گویدم احوال معنا                    که معنا گیر و وا ره حال دنیا

ز عرفان گرچه خواندم من فراوان          ولی جانا ندانستم یک از آن

گهی عطار گوید هفت وادیست            که شیخی بر طریقش نیک هادیست

به مرصادالعبادش شیخ رازی               نمی دانی چه شور است و چه رازی

پس آن گه نوبت نظم و متون است        که زیبنده به نظم و نثر چون است

به نقدش نطق بنده بسته باشد           طبیب آید اگر دل خسته باشد

کتاب کاربرد آرد به دل غم                   که بر حفظ مطالب بسته ام فم

به سنجش هم دلی بی کینه دارم         که این اخلاق را دیرینه دارم

ز باب درس شیرین عربی!!                  همان بهتر نگویم هیچ ضربی

که ذره دانشی دارم دراین درس            ولی همواره دارم در دلم ترس

خدایا آسمان بخت بنده                      چرا امشب بدون ماه و نجمه؟

کجا گویم من این درد دل خویش           کزین اوضاع کنون گردیده بس ریش

الهی مفلسم بنده کرم کن                 به امدادی سرای دل ارم کن.

امید موفقیت و سربلنی برای همه عزیزانم دارم.در ضمن یه مژده به بچه های کلاس های سوم بدم، به خاطر زحمت و حوصله و همراهی که در خواندن گلستان به خرج دادین یک نمره تشویقی یرای روخوانی لحاظ کردم.آفرین بر همه ی بچه های تلاشگر!





تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ | 11:41 | نویسنده : معصومه
روزهای برفی راسالیان سال است که دوست دارم،روزهای سفید،پاک وبی آلایش ! خانه های گرم و دلنشین! بچه ها وشیطنت های کودکانه دربرف بازی های به یادماندنی وخاطرات برف گرفته!!!

یاد روزهای نه چندان دور در پس 20 -30سال پیش،یادش بخیر رفتن به مدرسه ی ابتدایی شهیدگردشخواه با بهترین دوست سالهای کودکی ام(خدیجه) سرخوردن روی برف های یخ گرفته با چکمه های تازه که پدر برایم خریده بود،پیداکردن جاپای مناسب در کوچه های باریک وتنگ و فشرده دست دردست همدیگر رفتن که مبادا پایمان سر بخورد! که البته سرخورد وماجراهای بعدش که مانند دیروز درصفحه ی ذهنم خودنمایی می کنند،باگریه به خانه برگشتن و شکسته بند معروف شهرخوی(آقاجعفرصادق)وجاانداختن دست شکسته وصدالبته ذوق چند روز تعطیلی مدرسه!

خوش به حال دفترخاطرات!چه روزهای صمیمی و زیبایی را با خود به همراه دارد و خوش به حال دلهای بزرگی که هنوزصفای کودکی را از یاد نبرده اند!!!




تاريخ : جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ | 18:41 | نویسنده : معصومه

به یاد سردارهمیشه جاوید عشق ومردانگی!!!

درگهواره ی کودکی های به یادماندنیمان با لالایی های حزین مادرانمان محرم راشناختیم ،کمی که بزرگ شدیم همراه مادر به مجالس عزای حسینی میرفتیم و من گریه های آرام و باحیای مادران سرزمینم را زیر چادرهای مشکی خیلی خوب به یاد دارم.دسته های سینه زنی، هیئت های عزاداری و برادر کوچکم را که از دهه ی اول محرم تا اربعین به فکر راه اندازی دسته عزاداری بچه های محله و جورکردن علم و طبل و پرچم بود!تاروپود جانمان با عشق به حسین و یاران حسین مونس شدو بزرگ شد و صدالبته به این انس و محبت مفتخریم« حسینه یئرلرآغلار،گویلرآغلار  حبیب مرتضی پیغمبرآغلار»



تاريخ : دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ | 21:27 | نویسنده : معصومه

به یادزنده یادجناب آقای دانش دبیرادبیاتم درسالهای 1369الی1371که  معلم بودن راچه زیبادرسمان داد وادبیات راچه دلنشین باتاروپود جانمان درهم آمیخت و چهل روزپیش روی درنقاب خاک کشیدوشاگردانش را برای همیشه سوگوارخاطره اش کرد!

ای قلم آغازکن شرح وبیان عشق را

قدرهستی شعردارم من زبان عشق را

آینه بشکن که زیبایی توراشایسته نیست

آب شو ای شمع شیدایی توراشایسته نیست

بیستون دیگربه چینی سنگ سازخودمناز

ای سیه چشم ختن برچنگ وسازخودمناز

ای عروس آسمان مستورکن رخساره را

دم مزن ازعشق،گوییداین سخن پروانه را

یک تن و یک روح سرتاپانیازوسازوسوز

یک تن وارسته ازآز و ریا و مکرو دوز

یک تن شیدای زیبای سراپاعشق و راز

یک تن غمخوار دل خون از غم و سوز و گداز

آنکه خود سوزد ولی گرمی دهدبرعالمی

درظلم چون خضرباشد رهنمابرآدمی

من چه گویم یا چه بنویسم که خود تو دفتری

دفتری باخط زر،علم ادب چون گوهری

ای معلم گروجودم جملگی گوهرشود

یافروغ دیدگانم برقلم جوهرشود

بندبند جان اگربهرقلم دفترشود

خون جاری در رگم گرباقلم همبر شود

باز گنگم در بیان شرح و حال و قدر تو

لیکن ای سالار جان در قدردانی بهر تو

تحفه ای از بلبل سرمست دارم من به دست

غنچه ی خندان سرخی چون دل مینای مست

چون که گل در نزد گل زیباست ای شمع وجود

بالاخص بر روی سجاده به هنگام سجود.

روحش شادویادش گرامی باد!




تاريخ : یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ | 15:33 | نویسنده : معصومه
درنهانخانه ی دل سکوتی غم انگیز حاکم بود و من علت این سکوت را نمی دانستم آرام پهلویش نشستم بی آنکه خلوتش را بر هم زنم و چه خلوت معناداری بود من ودل نشستم ونشستم دقایقی طولانی تااینکه روبه من کرد و گفت تو هم شنیدی؟ پرسیدم چه را؟جواب داد:غوغای آسمان را راستی هیچ نشنیدی؟ گفتم شرمنده وبا یک دنیا افسوس بلند شدم .پرسید کجا؟گفتم همین نزدیکی ها جایی که هم به تو نزدیک باشم وهم مزاحم خلوت تو نشوم لبخندی زد وگفت :تومزاحمم من نیستی تو میزبانی فقط گوش دادن را از یاد برده ای و به گوش جان نیوشیدن را فراموش کرده ای.لختی با من همراه شو تا نغمه ی روح نواز زندگی را به گوش جان بشنوی و من آوای خوش حیات را شنیدم. لحظه لحظه ی زندگی!!!لحظه ای از شتاب زندگی بکاهیم نوای دل انگیزش را می شنویم. 



تاريخ : سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۲ | 0:42 | نویسنده : معصومه
تقدیم به دختران گلی که چشمان دریایی شان بزرگترین کلاس درس زندگی ام است!!!

مهرماه که شروع می شود درصفحات تقویم به دنبال روزهای تعطیل می گردیم البته دوسالی است که به لطف وزیر محترم به جز پنجشنبه ها، نزدیک عید را نگو که دیگرنمی شود بچه هارا در کلاس ضبط وربط کرد ،بعد عید کارمان از روزشماری به ساعت شماری می رسد که ای خدا کی تعطیلات می رسد ولی.....اولین هفته ی تعطیلات که تمام می شود تازه می فهمیم ای بابا چقدر دلمان برای هیاهوی بچه ها تنگ شده ! من که فکر می کنم بهترین شغل دنیا همین معلمی است! شاید به نظربعضی غلو کرده باشم اما اگر همین بعضی ها به جای ما در صدها جفت چشم پاک و معصوم غرق شوند ودرآخر خود را درساحل دلنشین محبت این بچه ها پیدا کنند به غلو نبودن حرفم پی میبرند.به همه ی دختران تلاشگرم که یک سال تحصیلی پربار را همراه با تمام خوشی ها وگاه اضطراب ها باموفقیت پشت سرگذاشتند خسته نباشید می گویم وصمیمانه آرزو می کنم روزها وسال های بسیاربسیارپربارتر را پیش رو داشته باشند!!!



تاريخ : دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 21:16 | نویسنده : معصومه
روز مادر یکی از دختران گلم قطعه شعری درتجلیل از مقام والای مادر تقدیم کرد هرچندنوشته ی خودم نیست ولی خیلی به دلم نشست. حیفم آمد این قطعه ی زیبا را با عزیزان تقسیم نکنم.با سپاس از مهدیه عزیز!!!

آسمان را گفتم

می توانی آیا

بهریک لحظه ی خیلی کوتاه

روح مادرگردی

صاحب رفعت دیگرگردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار کهکشان کم دارم

نوریان کم دارم

مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم

خاک را پرسیدم

می توانی آیا

دل مادرگردی

آسمانی شوی و خرمن اختر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بوستان کم دارم

دردلم گنج نهان کم دارم

این جهان راگفتم

هستی و کون ومکان راگفتم

می توانی آیا

لفظ مادرگردی

همه ی رفعت را

همه ی شوکت را

بهریک ثانیه بسترگردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

آسمان کم دارم

اختران کم دارم

رفعت و شوکت و شان کم دارم

عزت و نام و نشان کم دارم

آن جهان راگقتم

می توانی آیا

لحظه ای دامن مادرباشی

مهدرحمت شوی و سخت معطرباشی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

باغ رنگین جنان کم دارم

آنچه درسینه ی مادربود آن کم دارم

روی کردم با بحر

گفتم اوراآیا

می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه

پای تاسرهمه  مادرگردی

عشق راموج شوی

مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بی کران بودن را

بیکران کم دارم

ناقص و محدودم

بهر این کاربزرگ

قطره ای بیش نیم

طاقت وتاب وتوان کم دارم

صبحدم راگفتم

می توانی آیا

لب مادرگردی

عسل و قند بریزد ازتو

لحظه ی حرف زدن

جان شوی عشق شوی مهرشوی زرگردی

گفت نی نی هرگز

گل لبخند که روید زلبان مادر

به بهار دگری نتوان یافت

من از آن آب حیات

من ازآن لذت جان

که بود خنده ی اوچشمه ی جان

من از آن محرومم

درپی عشق شدم

تادرآیینه ی او چهره ی مادر بینم

دیدم او مادربود

دیدم او دردل عطر

دیدم او درتن گل

دیدم او در تن جان پرورمشکین نسیم

دیدم او درپرش نبض سحر

دیدم او در تپش قلب چمن

دیدم او لحظه ی روییدن باغ

از دل سبزترین فصل بهار

لحظه ی پرزدن پروانه

درچمنزار دل انگیزترین زیبایی

بلکه او درهمه ی زیبایی

بلکه اودر همه ی عالم خوبی،همه ی رعنایی

همه جا پیدابود                 همه جا پیدابود!!!!

دست بوس همه ی مادران عزیز هستم.





تاريخ : دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 20:32 | نویسنده : معصومه
قبل از هرچیز از عزیزان وشاگردان قدرشناسم سپاسگزارم .عزیزانم بعداز گذشت 21 سال باورکنید هنوز خود را در پیشگاه استادان و معلمان دیروزم شاگردی بیش نمی دانم. من کجا و کسوت بلند بالای معلمی کجا؟شغلمان معلمی است، ولی معلم بودن کارهرکسی نیست. معلمی دل خدایی می خواهد و صبر دریایی! معلمی روح شیدایی می خواهدوجان طوفانی!ومعلمی معلم بودن میخواهدومعلم ماندن و من که هنوز در مکتب معلمان دیروزم دست وپایم راگم می کنم و دل سودایی ام مجال اندیشیدن را از من می گیرد کجا می توانم ادعای معلمی بکنم؟

بچه که بودیم دربازی های کودکانه مان معلم می شدیم وچه لذتی داشت برپا وبرجا دادن به همبازی هایمان!غافل از این که خود اسیر برپا برجاهای روزگاریم وخبرنداریم روزگاری که خود معلم بی سروصداوآرامی است.به موقع تنبیهمان می کند وبه موقع نمره ی تشویقی می دهد. امیدوارم هیچ کدام ازعزیزانم از معلم روزگار پرخاش نبینندودرکلاس درس زندگی هرگز نمره ی تک نیاورند!!!



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ | 12:41 | نویسنده : معصومه
باردیگر بهارزیبا را به نظاره نشستیم و دلهای به خواب رفته ی زمستانی را مژده ی تولدی دیگر دادیم، هرچند اول فروردین را  درمشایعت نورچشمی عزیزم(پدرم)دربیمارستان گذراندیم ولی بهارزیبا دلهای بهاری مان را بیشتراز این ناامید نکرد و به یمن سلامتی دوباره ی پدر جشن طبیعت را همراهی کردیم.هربهاربا دیدن رویش دوباره ی زمین و جوانی و شادابی دوباره ی طبیعت سفره ی دل را میهمان بنفشه های نیلی میکنیم و گوش جان به نوای دلنشین هزاردستان می سپاریم به امید آنکه بهار دلهای عزیزانم هرگز به خزان ننشیند و چنار های استوار زندگیشان کمرخم نکنند.(آمین)