شیدا

دل نوشته های یک معلم

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 20:15 توسط معصومه|

دیوانه دل من

دیوانه زنجیر گسسته است دل من

آواره ی از درد شکسته است دل من

دیگر منشینید سرراه کمین وار

ای راهزنان کُشته ی کُشته است دل من

از هر چه رفیق است و شفیق است وعزیزاست

بالله که گذشته است،گذشته است دل من

تجار جهان قدر متاعم نشناسند

دربسته و در حجره نشسته است دل من

ای آینه سر بازار درنگی

آیینه بده زنگ گرفته است دل من

ای عشق مگر قلب شده سکه ی عشاق

کآواز حبیبی بگرفته است دل من

ای جان تو هم ار میل سفر داری وآشوب

بارسفرت بند که خسته است دل من.

به امید فرج صاحب دلها وجانها!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 13:36 توسط معصومه|

لای ورق های دفتر خاطرات سالتحصیلی که کم کم رو به اتمام است قدم می زدم،دخترکان شاد و شلوغ، کلاس های درس خوب وکمی مشکل ،آزمونهای  آسان و البته گاهی سخت ،کارنامه های ماهانه وچشمان ملتمس بچه ها برای گرفتن نمره بیشترو صدها خاطره که مانند پرده سینما از جلوی چشمانم رژه می روند.سال که می گویی به نظر تمام نشدنی می آید اما مثل برق وباد سپری شد و به خاطرات پیوست و ما یک منزل دیگر به مقصد کاروان عمر نزدیک تر شدیم،امید که آخر سفر توشه ای درخور و شایسته به همراه داشته باشیم.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 14:18 توسط معصومه|


سلام بردخترک زیباروی بهار!!!

ایهام جالبی است،دخترک زیباروی بهار را می گویم.بهار را با این نام دوست دارم چرا که هر روز دخترکان زیبا و بهاری من در مدرسه این واژه را برایم معنی می کنند.

علی رغم تمام خستگی ها و کاستی های شغلم واقعا به معلمی عشق می ورزم،سروکار داشتن بادختران زیبای ایران عزیز وصدالبته آذربایجان همیشه زیباو دلنشین تلطیف روح است وزداینده ی زنگار از جان.

باشیطنت هایشان،کنجکاویهایشان و صفا و صمیمیت های خوشایندشان سنوات شغلی را به سرعت برق وباد سپری کردم و لحظه ای از کار و شغلی که انتخاب کرده ام پشیمان نشده ام.آرزو می کنم دخترکان بهاری ام همیشه بهاری بمانند و هرگز چهره ی پاییزی زندگی سایه گسترشان نباشد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 19:31 توسط معصومه|


زمان امتحانات شاید تنها روزهایی هستند که بچه ها آرزو می کنند ای کاش شب تمام نشود و فردا سرجلسه امتحان فرانرسد و شاید تنها روزهایی باشند که بچه ها خود را در مقام قربانی ومعلم ها را خدا به دور!قابضان روح فرض می کنند،اما واقعیت غیر از این است،ما معلمان از خود بچه ها بیشتر خواهان ورقه های عالی بانمرات خوب هستیم چون هر چه باشد نتیجه زحمات ما را نشان می دهند به خصوص معلمانی مثل من که هیچ وقت خود را جدا از بچه ها و حال و هوای آنها نمی دانند ولی از انصاف نگذریم شب امتحان اضطراب و دلواپسی های خاص خودش را دارد ! به همین خاطر شعر زیر را برای ابراز همدردی!!! با بچه ها و شاگردان خودم تقدیم می نمایم.

                                                سرسامنامه امتحانی

رسید ای داد فصل امتحانات               سرم منگ است از فکر سؤالات

خدایا جزوه ی من کو؟کجاشد؟            خدا مرگم دهد آنهم بلا شد

به دستی سبک وتاریخ و معارف           به دست دیگرم احوال عارف

متون نظم گر چه سهل و خواناست       ولی نمره الهی بر ثریاست

امان از کاربرد و درس سنجش             دگر کم مانده زین اوضاع کنم غش

ولی افغان و فریاد از عربی                 که دل خونم از این موضوع حبیبی

به قدری مبتدا مجهول و معلوم            بخواندم زین گرامی درس معلوم

دگر کم مانده خل گردم ز اوضاع          گلویم خشک شد ده جرعه ای ماء

مکن جانا ملامت گر حزینم                 که در بحر بلا مفلس غریقم

مدام اندر کتاب سبک خوانیم              ز عمر کامل شاعر و یا نیم

فلان شاعر به ده وان قرن دیگر            یکی در بحر بود و دیگری بر

معارف گویدم احوال معنا                    که معنا گیر و وا ره حال دنیا

ز عرفان گرچه خواندم من فراوان          ولی جانا ندانستم یک از آن

گهی عطار گوید هفت وادیست            که شیخی بر طریقش نیک هادیست

به مرصادالعبادش شیخ رازی               نمی دانی چه شور است و چه رازی

پس آن گه نوبت نظم و متون است        که زیبنده به نظم و نثر چون است

به نقدش نطق بنده بسته باشد           طبیب آید اگر دل خسته باشد

کتاب کاربرد آرد به دل غم                   که بر حفظ مطالب بسته ام فم

به سنجش هم دلی بی کینه دارم         که این اخلاق را دیرینه دارم

ز باب درس شیرین عربی!!                  همان بهتر نگویم هیچ ضربی

که ذره دانشی دارم دراین درس            ولی همواره دارم در دلم ترس

خدایا آسمان بخت بنده                      چرا امشب بدون ماه و نجمه؟

کجا گویم من این درد دل خویش           کزین اوضاع کنون گردیده بس ریش

الهی مفلسم بنده کرم کن                 به امدادی سرای دل ارم کن.

امید موفقیت و سربلنی برای همه عزیزانم دارم.در ضمن یه مژده به بچه های کلاس های سوم بدم، به خاطر زحمت و حوصله و همراهی که در خواندن گلستان به خرج دادین یک نمره تشویقی یرای روخوانی لحاظ کردم.آفرین بر همه ی بچه های تلاشگر!



نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 17:31 توسط معصومه|

روزهای برفی راسالیان سال است که دوست دارم،روزهای سفید،پاک وبی آلایش ! خانه های گرم و دلنشین! بچه ها وشیطنت های کودکانه دربرف بازی های به یادماندنی وخاطرات برف گرفته!!!

یاد روزهای نه چندان دور در پس 20 -30سال پیش،یادش بخیر رفتن به مدرسه ی ابتدایی شهیدگردشخواه با بهترین دوست سالهای کودکی ام(خدیجه) سرخوردن روی برف های یخ گرفته با چکمه های تازه که پدر برایم خریده بود،پیداکردن جاپای مناسب در کوچه های باریک وتنگ و فشرده دست دردست همدیگر رفتن که مبادا پایمان سر بخورد! که البته سرخورد وماجراهای بعدش که مانند دیروز درصفحه ی ذهنم خودنمایی می کنند،باگریه به خانه برگشتن و شکسته بند معروف شهرخوی(آقاجعفرصادق)وجاانداختن دست شکسته وصدالبته ذوق چند روز تعطیلی مدرسه!

خوش به حال دفترخاطرات!چه روزهای صمیمی و زیبایی را با خود به همراه دارد و خوش به حال دلهای بزرگی که هنوزصفای کودکی را از یاد نبرده اند!!!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 11:41 توسط معصومه|


به یاد سردارهمیشه جاوید عشق ومردانگی!!!

درگهواره ی کودکی های به یادماندنیمان با لالایی های حزین مادرانمان محرم راشناختیم ،کمی که بزرگ شدیم همراه مادر به مجالس عزای حسینی میرفتیم و من گریه های آرام و باحیای مادران سرزمینم را زیر چادرهای مشکی خیلی خوب به یاد دارم.دسته های سینه زنی، هیئت های عزاداری و برادر کوچکم را که از دهه ی اول محرم تا اربعین به فکر راه اندازی دسته عزاداری بچه های محله و جورکردن علم و طبل و پرچم بود!تاروپود جانمان با عشق به حسین و یاران حسین مونس شدو بزرگ شد و صدالبته به این انس و محبت مفتخریم« حسینه یئرلرآغلار،گویلرآغلار  حبیب مرتضی پیغمبرآغلار»

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 18:41 توسط معصومه|


به یادزنده یادجناب آقای دانش دبیرادبیاتم درسالهای 1369الی1371که  معلم بودن راچه زیبادرسمان داد وادبیات راچه دلنشین باتاروپود جانمان درهم آمیخت و چهل روزپیش روی درنقاب خاک کشیدوشاگردانش را برای همیشه سوگوارخاطره اش کرد!

ای قلم آغازکن شرح وبیان عشق را

قدرهستی شعردارم من زبان عشق را

آینه بشکن که زیبایی توراشایسته نیست

آب شو ای شمع شیدایی توراشایسته نیست

بیستون دیگربه چینی سنگ سازخودمناز

ای سیه چشم ختن برچنگ وسازخودمناز

ای عروس آسمان مستورکن رخساره را

دم مزن ازعشق،گوییداین سخن پروانه را

یک تن و یک روح سرتاپانیازوسازوسوز

یک تن وارسته ازآز و ریا و مکرو دوز

یک تن شیدای زیبای سراپاعشق و راز

یک تن غمخوار دل خون از غم و سوز و گداز

آنکه خود سوزد ولی گرمی دهدبرعالمی

درظلم چون خضرباشد رهنمابرآدمی

من چه گویم یا چه بنویسم که خود تو دفتری

دفتری باخط زر،علم ادب چون گوهری

ای معلم گروجودم جملگی گوهرشود

یافروغ دیدگانم برقلم جوهرشود

بندبند جان اگربهرقلم دفترشود

خون جاری در رگم گرباقلم همبر شود

باز گنگم در بیان شرح و حال و قدر تو

لیکن ای سالار جان در قدردانی بهر تو

تحفه ای از بلبل سرمست دارم من به دست

غنچه ی خندان سرخی چون دل مینای مست

چون که گل در نزد گل زیباست ای شمع وجود

بالاخص بر روی سجاده به هنگام سجود.

روحش شادویادش گرامی باد!


نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 21:27 توسط معصومه|

درنهانخانه ی دل سکوتی غم انگیز حاکم بود و من علت این سکوت را نمی دانستم آرام پهلویش نشستم بی آنکه خلوتش را بر هم زنم و چه خلوت معناداری بود من ودل نشستم ونشستم دقایقی طولانی تااینکه روبه من کرد و گفت تو هم شنیدی؟ پرسیدم چه را؟جواب داد:غوغای آسمان را راستی هیچ نشنیدی؟ گفتم شرمنده وبا یک دنیا افسوس بلند شدم .پرسید کجا؟گفتم همین نزدیکی ها جایی که هم به تو نزدیک باشم وهم مزاحم خلوت تو نشوم لبخندی زد وگفت :تومزاحمم من نیستی تو میزبانی فقط گوش دادن را از یاد برده ای و به گوش جان نیوشیدن را فراموش کرده ای.لختی با من همراه شو تا نغمه ی روح نواز زندگی را به گوش جان بشنوی و من آوای خوش حیات را شنیدم. لحظه لحظه ی زندگی!!!لحظه ای از شتاب زندگی بکاهیم نوای دل انگیزش را می شنویم. 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 15:33 توسط معصومه|

تقدیم به دختران گلی که چشمان دریایی شان بزرگترین کلاس درس زندگی ام است!!!

مهرماه که شروع می شود درصفحات تقویم به دنبال روزهای تعطیل می گردیم البته دوسالی است که به لطف وزیر محترم به جز پنجشنبه ها، نزدیک عید را نگو که دیگرنمی شود بچه هارا در کلاس ضبط وربط کرد ،بعد عید کارمان از روزشماری به ساعت شماری می رسد که ای خدا کی تعطیلات می رسد ولی.....اولین هفته ی تعطیلات که تمام می شود تازه می فهمیم ای بابا چقدر دلمان برای هیاهوی بچه ها تنگ شده ! من که فکر می کنم بهترین شغل دنیا همین معلمی است! شاید به نظربعضی غلو کرده باشم اما اگر همین بعضی ها به جای ما در صدها جفت چشم پاک و معصوم غرق شوند ودرآخر خود را درساحل دلنشین محبت این بچه ها پیدا کنند به غلو نبودن حرفم پی میبرند.به همه ی دختران تلاشگرم که یک سال تحصیلی پربار را همراه با تمام خوشی ها وگاه اضطراب ها باموفقیت پشت سرگذاشتند خسته نباشید می گویم وصمیمانه آرزو می کنم روزها وسال های بسیاربسیارپربارتر را پیش رو داشته باشند!!!

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 0:42 توسط معصومه|

روز مادر یکی از دختران گلم قطعه شعری درتجلیل از مقام والای مادر تقدیم کرد هرچندنوشته ی خودم نیست ولی خیلی به دلم نشست. حیفم آمد این قطعه ی زیبا را با عزیزان تقسیم نکنم.با سپاس از مهدیه عزیز!!!

آسمان را گفتم

می توانی آیا

بهریک لحظه ی خیلی کوتاه

روح مادرگردی

صاحب رفعت دیگرگردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار کهکشان کم دارم

نوریان کم دارم

مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم

خاک را پرسیدم

می توانی آیا

دل مادرگردی

آسمانی شوی و خرمن اختر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بوستان کم دارم

دردلم گنج نهان کم دارم

این جهان راگفتم

هستی و کون ومکان راگفتم

می توانی آیا

لفظ مادرگردی

همه ی رفعت را

همه ی شوکت را

بهریک ثانیه بسترگردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

آسمان کم دارم

اختران کم دارم

رفعت و شوکت و شان کم دارم

عزت و نام و نشان کم دارم

آن جهان راگقتم

می توانی آیا

لحظه ای دامن مادرباشی

مهدرحمت شوی و سخت معطرباشی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

باغ رنگین جنان کم دارم

آنچه درسینه ی مادربود آن کم دارم

روی کردم با بحر

گفتم اوراآیا

می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه

پای تاسرهمه  مادرگردی

عشق راموج شوی

مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بی کران بودن را

بیکران کم دارم

ناقص و محدودم

بهر این کاربزرگ

قطره ای بیش نیم

طاقت وتاب وتوان کم دارم

صبحدم راگفتم

می توانی آیا

لب مادرگردی

عسل و قند بریزد ازتو

لحظه ی حرف زدن

جان شوی عشق شوی مهرشوی زرگردی

گفت نی نی هرگز

گل لبخند که روید زلبان مادر

به بهار دگری نتوان یافت

من از آن آب حیات

من ازآن لذت جان

که بود خنده ی اوچشمه ی جان

من از آن محرومم

درپی عشق شدم

تادرآیینه ی او چهره ی مادر بینم

دیدم او مادربود

دیدم او دردل عطر

دیدم او درتن گل

دیدم او در تن جان پرورمشکین نسیم

دیدم او درپرش نبض سحر

دیدم او در تپش قلب چمن

دیدم او لحظه ی روییدن باغ

از دل سبزترین فصل بهار

لحظه ی پرزدن پروانه

درچمنزار دل انگیزترین زیبایی

بلکه او درهمه ی زیبایی

بلکه اودر همه ی عالم خوبی،همه ی رعنایی

همه جا پیدابود                 همه جا پیدابود!!!!

دست بوس همه ی مادران عزیز هستم.



نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:16 توسط معصومه|

قبل از هرچیز از عزیزان وشاگردان قدرشناسم سپاسگزارم .عزیزانم بعداز گذشت 21 سال باورکنید هنوز خود را در پیشگاه استادان و معلمان دیروزم شاگردی بیش نمی دانم. من کجا و کسوت بلند بالای معلمی کجا؟شغلمان معلمی است، ولی معلم بودن کارهرکسی نیست. معلمی دل خدایی می خواهد و صبر دریایی! معلمی روح شیدایی می خواهدوجان طوفانی!ومعلمی معلم بودن میخواهدومعلم ماندن و من که هنوز در مکتب معلمان دیروزم دست وپایم راگم می کنم و دل سودایی ام مجال اندیشیدن را از من می گیرد کجا می توانم ادعای معلمی بکنم؟

بچه که بودیم دربازی های کودکانه مان معلم می شدیم وچه لذتی داشت برپا وبرجا دادن به همبازی هایمان!غافل از این که خود اسیر برپا برجاهای روزگاریم وخبرنداریم روزگاری که خود معلم بی سروصداوآرامی است.به موقع تنبیهمان می کند وبه موقع نمره ی تشویقی می دهد. امیدوارم هیچ کدام ازعزیزانم از معلم روزگار پرخاش نبینندودرکلاس درس زندگی هرگز نمره ی تک نیاورند!!!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:32 توسط معصومه|

باردیگر بهارزیبا را به نظاره نشستیم و دلهای به خواب رفته ی زمستانی را مژده ی تولدی دیگر دادیم، هرچند اول فروردین را  درمشایعت نورچشمی عزیزم(پدرم)دربیمارستان گذراندیم ولی بهارزیبا دلهای بهاری مان را بیشتراز این ناامید نکرد و به یمن سلامتی دوباره ی پدر جشن طبیعت را همراهی کردیم.هربهاربا دیدن رویش دوباره ی زمین و جوانی و شادابی دوباره ی طبیعت سفره ی دل را میهمان بنفشه های نیلی میکنیم و گوش جان به نوای دلنشین هزاردستان می سپاریم به امید آنکه بهار دلهای عزیزانم هرگز به خزان ننشیند و چنار های استوار زندگیشان کمرخم نکنند.(آمین)

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 12:41 توسط معصومه|

درفراسوی زمان گم شده ایم و خویشتن خویش را به دوردست ها سپرده ایم، زیبایی ها رنگ باخته و مهربانی ها از یادرفته اند. صداقت را خیلی وقت است که میانه ی راه جا گذاشته ایم،یادم می آید گفت:تشنه ام و من بی تفاوت پاسخ دادم :من وقت ندارم کار دارم خودت برو دنبال آب. راستی من چه کار داشتم؟ کجا می رفتم ؟ اصلا عجله ام برای چه بود؟یادم نمی آید. همه اینگونه شده ایم، درتلاش پشت سرگذاشتن زمان هستیم بی آنکه بدانیم از این همه تکاپو چه می خواهیم.

ای ثانیه ها کمی شمرده / این جا نفسی دراحتضار است / لختی به من بریده از دل / آشفته دلی به زیر دار است/ یک لحظه مجال لحظه ای صبر / دل در تب وتاب و بیقرار است / روزی گرم آورید یادی / در دشت زمان و بی حصار است.

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 20:43 توسط معصومه|

آذربایجان ! آذربایجان عزیز ! دلم خون و چشمانم اشکباراست . داغ عزیزان باغیرت آذری کم داغی نیست . ای کوههای سر به فلک کشیده و ای سرزمین زیبای مادری ! ای آذزبایجان بس است دیگر !!! آرام گیر تا در ماتم عزیزانمان مویه کنیم . آرام گیر تا داغ عزیزانمان التیام یابد ، آرام گیر تا بار دیگر نغمه ی هی هی چوپانان ارسباران در تو جاری گردد . ای سرزمین مادری دوستت دارم ، عزیزانمان را مهربانانه در آغوش گیر و عطر صبر و بردباری را در دلهای داغدیده گان جاری ساز.

حیدربابا دنیا یالان دنیادی         افلاطوندان نوحدان قالان دنیادی!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 19:7 توسط معصومه|

تابستان زیباترین فصل و دوست داشتنی ترین روزهای سال برای ما معلم ها! و صدالبته شاگردان عزیزمان روزهای گرم خود را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارد. تفریح ، سرگرمی ، مسافرت و امسال هم مثل چند تابستان گذشته همراه با ماه ضیافت الهی.هرچند روزها گرم وطولانی است ولی من مطمئنا ماه رمضان مصادف با تابستان را به ماه رمضان های روزهای مدرسه ترجیح می دهم. واقعا طاقت فرساست ساعاتی که به سروکله زدن با بچه ها که گاهی اوقات توام با شیطنت و بازیگوشی های کودکانه است سپری شود.امیدوارم بچه ها هرجا که باشند با تندرستی و آرامش در کنار خانواده تابستانی پربار و معنوی را پشت سر بگذارند. راستی عزیزان التماس دعا!!!

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 23:52 توسط معصومه|

درفراسوی نگاه ها به دنبال نگاهی آشنا می گردیم زیرا همه تشنه ی نگاههای گرم ، دلهای مهربان و سخنان زیبا هستیم. ولی یک نکته ی خیلی کوچک را فراموش کرده ایم و آن اینکه خودمان کی و چه موقع بی هیچ چشم داشتی زیبا گفتیم و زیبا اندیشیدیم.زندگی را هرطور که بنگریم و هرگونه که بپنداریم همان گونه سپری خواهد شد، پس چه خوب خواهد بود که همیشه خوب ببینیم و خوب سخن بگوییم ، حداقل فایده اش این خواهد بود که سلولهای وجودمان همیشه به خوبی عادت کرده و همیشه شاداب خواهند ماند. راستی دلم برای بچه ها تنگ شده! بچه های خوب و مهربان و بی ریای کلاسهای ادبیات. هر کجا هستند خداوند پشت و پناهشان باشد.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 16:44 توسط معصومه|

ای زیباترین وکامل ترین و ظریف ترین موجود هستی ! ای که گاهی مادر گاهی همسر گاهی همدم و همواره زن نامیده شده ای. هرچند به ظاهر کسی دوست ندارد خیلی از تو تعریف و تمجید کند اما من دوست دارم در آستانه ی روز مرد(پدر) هم ضمن بوسیدن دست های گرم و مهربان همه ی پدران فداکار باز هم خاک قدوم نازنینت را سرمه ی چشمانم کن ای مادر!!!

آنا محنت چاغی آلدن باشیمی ناز الیوه         باغریوی نازلا آچیب گولدون آنا سن یوزومه

سویلدین قوربان اولوم نازبالاما تکجه اوزوم       دوزه بیلمم کده رین گول یوزومه قربان اولوم

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 21:54 توسط معصومه|

و عشق را چه آسان معنی  می کنیم و چه گران میفروشیم غافل از اینکه عشق بهایی ندارد! راستی چه دوره ی سخیفی است همه چیزقیمت دارد محبت ، آدمیت ، صداقت ، دوستی و  عشق!!!

سرداران عشق سردرگم!

دلداران عشق سردر کام و

دلالان عشق سردرکار!!!

گرتورا بر سوختن آوازه کردندت دلا

میرسم  روزی یقین می سوزم  ای دل من تو را.

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:52 توسط معصومه|

وبهاری دیگر در راه است و رویشی دیگر و شاید و شاید شوری و عشقی و نشاطی دیگر. اما چرا شاید ؟ مگر بهار نماد تولدی دیگر نیست ؟ مگر هر بهار شاهد خیزش دوباره ی طبیعت نمی شویم ؟ مگر در هر بهار زندگی را با ترانه های شکفتن نمی سراییم ؟ پس چرا شاید؟ نمیدانم شاید زندگی های بزک کرده ی ظاهر فریب اما دروغین دیوار باور هایمان را کمی کوتاه کرده اند. شاید دورنگی ها و تباهی های این انسان مغرور اما بیچاره و درمانده پرچین های اعتماد باغ های اندیشه مان را فرو ریخته و هزاران شاید دیگر. اما با همه ی این اوصاف بهار زیبایی خود را از دست نداده و نمی دهد بهار همیشه زیبا و طناز بوده و خواهد بود و خوشا به حال دل هایی که هنوز صفا و صمیمیت و سادگی را میزبانی می کنند و هر بهار به انتظار شکفتن درخت گیلاس باغجه می نشینند.

به امید بهاری شدن و بهاری ماندن دلهای همه ی عزیزانم که این دل نوشته را خواهند خواند.


نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 7:59 توسط معصومه|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin